وقتی فلک آبله می‌زند.

موها ژولیده، چشم‌ها ورقلنبیده و پشتم خمیده شده بود روی کتاب شعر. چند بار خواندمش ولی چیزی نفهمیدم. این‌بار با صدای بلند:در ده از آن چکیده خون زآبله تنِ رزانکآبله‌ی رخ فلک، برُد عروس خاوریخدایا، همه کلمات را جدا جدا در نظر بگیریم یا توی جمله، فارسی هستند ولی نمیفهمم.آخر شاعر اینقدر سخت‌گو!البته ملتفتم. خاقانی … ادامه خواندن وقتی فلک آبله می‌زند.