شازده احتجاب
هوشنگ گلشیری نویسنده داستان شازده احتجاب در مصاحبهای گفتهاست: در عمرم یک شازده هم ندیدم. اما قسمتی از داستان را مینوشتم. در جلسات دورهمی با دوستانم که هر هفته تشکیل میشد داستان را میخواندم. همه نظر میدادند. طول هفته بعد اصلاحات را انجام میدادم و دوباره برای جمع میخواندم و این شد که شازده احتجاب متولد شد.
شخصیتها
این داستان شخصیتهایی دارد که هر کدام در قسمتهایی از داستان راوی میشوند. راوی از شازده احتجاب یا خسرو به پدربزرگش که در خیال شازده از قاب عکس خارج شده، بعد به فخری، نوکرِ خانه، و سپس فخرالسادات، همسر خسرو، تغییر میکند. زمان هم در حال تغییر از گذشته به حال و بالعکس است.
زاویه دید
گلشیری با ایجاد ابهام و کنجکاوی برای فهمِ تغییر زمان، مکان و زاویه دید از طرفی و کوتاه گویی، ایجاز و سکوتهایی که در متن ایجاد کرده از طرف دیگر باعث مشارکت فعال خواننده میشود و این سبک نوشتن، داستان را جذاب کردهاست. البته دیدن فیلم آن هم خالی از لطف نیست.
شازده احتجاب نوه یکی از خانهای زمان قاجار است. داستان، سالهای پایانی دوران قاجار را نشان میدهد. شازده سرخورده و افسرده است. مسلول است. مثل پدربزرگش و فخرالسادات.
در دقایق پایانی عمرش زندگی اجداد کبیرش جلوی چشمش رژه میروند. زندگی پدربزرگ، پدر و نوهای که بر پایه ظلم به رعیت شکل گرفته و نسلی به نسل بعد منتقل شدهاست. اما خسرو بزدل است و متنفر از آنچه گذشتگانش به جای گذاشتهاند.
شلزده احتجاب عاشق تملک بر فخرالسادات است. فخرالسادات زیباست ولی زخم خورده همین خاندان. او با مطالعه کتابِ سفرنامه مازندران که از زبان پدربزرگِ شازده احتجاب نوشته شده و آگاهی از سبک زندگی خانها، شازده را تحقیر میکند. برای مقابله و اعتراض به ساختار فاسدی که خسرو آن را نمایندگی میکند از همبستری با او امتناع میکند. خسرو برای جبران این تحقیر و اثبات تملکش بر فخرالسادات از فخری، نوکر خانه که نماد رعیت و گروه زیردست جامعه است دستاویزی میسازد تا هم توجه فخرالسادات را به خود معطوف نماید و هم جاری بودن خون پدربزرگ والاتبارش را اثبات کند. بدین طریق ظلم و ستم را در حق فخری و فخرالسادات هر کدام به طریقی تمام میکند.
داستان شازده احتجاب با مرگ فخرالسادات و خسرو هر کدام در زمانی متفاوت، و نیز بازگشت پدربزرگ به قاب عکس تمام میشود؛ ولی حلقهای است که حافظه تاریخی نسل ما را به گذشتگانمان وصل میکند تا به کمک آن حواسمان به زمان حالمان باشد و مثل شازده زندانبانِ ناآگاهِ گذشتهمان نباشیم.

