پاچهخواری
درست پشت سرش، روی دیوار، خون شره کرده تا پایین، کنار مغزِی که شتک کردهام. این تخیلات تهوعآور، هرازچندگاهی گریبانم را میگیرد. مثل امروز. آقای ترابی مدیر مالی شرکت با زیردستانش طلبکارانه و دیکتاتورمآبانه برخورد میکند. با اخمهایی در هم و لحنی شبیه فریاد. معروف شده به علی فریادی. اما حالا دارد با بالادستیاش تلفنی حرف میزند. خودش را گِرد و کوچک کرده است. خمیده و متواضعانه. چون کودکی خندان و لوس. از خندههای ریز و پیدرپی مَردَکِ در حال خایه مالی چِندِشم میشود. با آن هیکل نتراشیدهاش، ریز ریز میخندند؛ و من به دیوار پشت سر، درست موازی مخچهاش نگاه میکنم. به مغز شتکشده و شرهی خون.
هانیه آصفی
۱۴مهر ۱۴۰۵
دزدِطلا
از آسانسور که آمدیم بیرون، دیدیم، درِ آپارتمان چهارطاق* باز استلا. ایرج گفت: چرا در باز شده؟ با هم زیر لب گفتیم: طلاها. سرک کشیدیم توی خانه. همه چیز عادی به نظر میرسید. پاورچین رفتیم تو. ایرج با ترس گفت کشوی طلاها بازه. عرق سرد روی پیشونیم نشست و زانوهام لرزید. بعد یادم افتاد اصلا طلاها توی کشو نبود. گفتم ای بابا خودم کشو را باز گذاشته بودم. رفتم سروقت طلاها. دیدم تکان نخوردهاند. گفتم خدایی خونهمون امنه با اینکه در باز مونده.گفت به خاطر تجمعِ حکومتیها سر میدون هم که شده محله فعلا امنه. خندیدیم. به سمت آشپزخانه که رفتم جلوی چشمم سیاهی رفت. یک مهمان ناخوانده از باز بودن در سوءاستفاده کرده بود و داشت بدو بدو با شاخکهای بلند و پاهای درازش میرفت زیر کابینتها.
*چهارطاق بودن در: گشاده بودن و باز بودن کامل آن
هانیه آصفی
12 مهر 1405
درسا
بچه هنوز زیر دستگاه است. دکترش گفته شاید مجبور باشیم دو ماه توی دستگاه نگهش داریم. سیسمونی که خریدهایم توی اتاق پشتی است. امروز به مادرش زنگ زدم. میگفت: اگر بماند اسمش را میگذاریم درسا. ریه درسا دارد روز به روز باز میشود و از خطر دورتر. میگفت هر روز برایش شیر و پوشک میبرد بیمارستان. میگفت امروز درسا را دیده. پرستار بهش گفته بیا با هم پوشکش را عوض کنیم. به پرستار گفته: من به این دست نمیزنم. این خیلی کوچک است. من بلد نیستم. از دستم میافتد. دوباره تکرار کرد: بچه خیلی کوچک است. وقتی میبینم اینقدر کوچک است دلم برایش میسوزد. به پدرش هم گفتم اگر میروی بچه را ببینی یکوقت دست نزنی به بچه. بعد صدایش رنگ بغض گرفت: یعنی میماند؟ بزرگ میشود؟
هانیهآصفی
۳۰شهریور ۱۴۰۵
آشناهای غریبه
اعصابم قبل از رفتن تخمی شخمی شدهبود. به قول بابا سمپاتیک و پاراسمپاتیکم قاطی کرده بود حسابی. دعوت شده بودم به یک مهمانی. از آن مهمانیهای فامیلی که نرفتنش شرف دارد به تحمل عذابش. حس عجیبی داشتم؛ که شاید کمتر کسی تجربهاش کرده باشد. بین کسانی که کودکی را گذراندهای و بینشان بزرگ شدهای سخت احساس غربت کنی. یک جور خرده بحران هویت. با خودت بگویی من کیم؟ اینا کیان ؟ اینجا کجاست ؟ بعد یادت میافتد خیلی وقت است از بینشان رفتهای و حالا فقط آمدهای که حاضری زده باشی.
تنها کاری که میتوانستم برای خودم ب کنم این بود که با رعایت احترام تا میتوانم سعی کنم خودم باشم. درست است که شده بودم تافته جدا بافته و غریبه با مذاقشان، ولی حالا که آمدهام خانه از اینکه سعی کردم همرنگ جماعتشان نشوم راضیم. من همینم. تغییر کردهام. هر که نخواست بفرما.
هانیه آصفی
۲۸شهریور۱۴۰۵
پینوشت:مامان جان اگه این متن رو دیدی از دستم ناراحت نشو. خودت همیشه خواستی خودم باشم.
فشفشه
دیشب با صدای انفجار پریدم جلوی پنجره هال. داشتم با علیرضا، واتساپی، حرف میزدم. پرسید مامان چی شده؟
گوشی را بردم توی آسمان. فشفشهها یکی یکی توی آسمان میترکیدند و نورهای رنگی میریختند پایین. افراطیها بازیشان گرفته بود. داشتند سر میدان انقلاب، فشفشهبازی میکردند لابد. خواستم علیرضا هم فیض ببرد؛ از این جشن بزرگی که نمیدانیم برای چه است و چرا ساعت یازده شب باید برگزار شود.
هانیه آصفی
26شهریور 1405
