مد و مه از ابراهیم گلستان

کتاب مد و مه را ابراهیم گلستان یا به واقع سید ابراهیم تقوی شیرازی با نام خانوادگی مستعار گلستان نوشته است. او متولد سال ۱۳۰۶ و شیرازی است. کتاب مد و مه سه داستان کوتاه دارد.

اولین داستان ابراهیم گلستان با عنوان از روزگار رفته حکایت


این داستان مربوط به زندگی راوی در شیراز است. محوریت داستان زندگی پرویز است و رابطه‌اش با بابااصغر از زبان پسر خانواده. بابا اصغر مسئول رساندن و برگرداندن پرویز به مدرسه است. به نظر می‌رسد راویِ داستان هم‌زمان با رشد، شاهد تغییرات تکنولوژیک و نیز ورود نفت به اقتصاد ایران است.

ابراهیم گلستان در این داستان از روی پوست شهر چندین لایه برمی‌دارد لایه سیاست، حزب، اجتماع، خانواده. تا برسد به فرد. او تاثیرات این تغییرات را بر روی تک‌تک افراد جامعه، در ذهن خواننده به تصویر می‌کشد. در این داستان پدر گویی نماینده قشر ارباب در جامعه است. دایی نماینده قشر اربابان است. اربابانی که به نظر می‌رسد در طی تغییرات از سنتی به مدرنیته توانسته با اتکا بر رانت، بر موج سوار بشود. کارخانه‌ای بسازد. و با پول آن به دیگران فخر بفروشد. بابا اصغر و ننه (همسر بابا)، جعفر و مشهدی رقیه نماینده قشر رعیت در جامعه هستند که همانطور که در زمان ارباب-رعیتی زیر دست ارباب هستند، در زمان تغییرات تکنولوژی تغییری در زندگی‌شان رخ نمی‌دهد. ارتباط پرویز با بابا بالا به پایین است.

کودک با همه وابستگی که به بابا دارد و از رفتار دایی و پدرش با بابا می‌رنجد ولی در بزنگاههایی که می‌تواند برای بابا کاری کند احساس برتری یا شاید هم بی‌اهمیت انگاشتن بابا و زندگیش مانع آن می‌شود. در جایی از داستان با اینکه می‌داند اگر بابا دنبالش به مدرسه نیاید بیکار می‌شود باز بدون خبر خودش از مدرسه برمی‌گردد. بابا از کار بیکار می‌شود و به گدایی روی می‌آورد. اگر توجهی به گم شدن بابا می‌شود و تلاش برای بیرون آوردنش از گداخانه صرفا برای حفظ آبروی خانواده است.

زاویه دید، زبان، شخصیت‌ها

در داستان اول کتاب مد ومه علاوه بر اینکه زاویه دید و زبان، کودک است؛ استفاده از لغات مربوط به دهه ده و بیست مثل تبرید:شربت خنک و یا اصطلاح جلنبر : درشت هیکل قلدر و… به شیرینی داستان اضافه کرده است. موسیقی و ریتم جمله‌هایی مثل «صبح من یادم است که آهسته پشت شیشه‌های رنگی ارسی دمید.» یا «اردیبهشت آمد و بوی شکوفه‌های نارنج از کوچه‌های شهر سر می‌رفت.» خواننده را به وجد می‌آورد و مجبور می‌کند روی جمله‌ها بایستد و از خوانش دوباره‌شان لذت ببرد. شخصیت‌ها در داستان مد و مه به خوبی جای خودشان نشسته و در مسیر تعریف داستان نقش ایفا می‌کنند.

دومین داستان ابراهیم گلستان(مد و مه)

در داستان دوم ابراهیم گلستان راوی از کودکی تا بزرگسالی بیننده است. بیننده‌ی همان تغییرات در جامعه. نقطه مشترک هر سه داستان منفعل بودن راوی است. او کارمند شرکت نفت است. می‌بیند عباس که عاشق دوچرخه است با همان دوچرخه‌ زیر ماشین می‌رود و می‌میرد. پیرمردی که کودکان آتشش می‌زنند و می‌میرد. سید در جمع کودکان و بزرگترهاشان به قزی تجاوز می‌کند مخترعِ چرخِ رو آب، به دست اختراع خودش کشته می‌شود. با این حال فقط می‌بیند و برای ما تعریف می‌کند. به نظر می‌رسد پاسیان در این داستان نماد دولت باشد. دولتی که همان بی‌قانونی و بی‌نظمی قبل از ورود نفت را در شکلی نوین اجرا می‌کند.

داستان سوم ابراهیم گلستان (در بار یک فرودگاه)

در داستان سوم نیز داستان در فرودگاه رخ می‌دهد که به نظر من تمثیلی است از دنیا. کسانی واردش می‌شوند و کسانی خارج، و این دنیاست که هست با همه دردها،تنهایی، رنج‌ها و پریشانی‌هایش. مثل این پاراگراف: «مشتریِ کنار دست مرد، صدای سست ذهن مرد را که منگ و نیمه مست بود می‌شنید.» ابراهیم گلستان نمی‌خواهد داستانهایش کاری کنند، جلوی مدرنیته را بگیرد، یا اثر مخرب تغییرات را کم کند. او فقط می‌خواهد آنچه هست را به خواننده نشان دهد و بقیه را به خواننده بسپارد.هر سه داستان زیباست و خواندنی.
برای خواندن کتاب مد و مه کلیک کنید: https://ketabrah.com/

هانیه‌آصفی
۲۹تیر ۱۴۰۵

نوشته‌های مشابه

  • |

    عوضی‌ها

    وقتی وارد بانک شدم ساعت ۱۲:۲۵ دقیقه بود. روی یک برگه آچار نوشته بود ساعت کاری ۸تا ۱۳.رفتم پشت پیشخوان. خانم پشت پیشخوان نگاهی به ساعت کرد.-می‌خواسنم حساب باز کنم.-منزل کجاست؟-میدون انقلاب.-ما نمی‌تونیم باید برید دور میدون.-گفتم اینجا هم سر دکترغریبه، فاصله‌ای نداره.اخم‌هایش در هم رفت. گفت: نمی‌شه. چون قبلش باید توی سایت املاک و…

  • |

    روزی من نبود

    – مسیرتون بعد از میدان انقلاب؟ – می‌ریم خونه. با سر اشاره کرد که سوار شویم. وقتی گاز می‌داد صدا به صدا نمی‌رسید. شیشه جلوی ماشین شکسته بود و به زور می‌توانستی خیابان را ببینی. – قبل از شما چند نفر مسیرشان میدان انقلاب بود ولی سوارشان نکردم. روزی من نبود. چشمانش توی آینه نیمه…

  • |

    از جوراب تا کتاب

    عموعلی لیوان را برداشت نگاهی به من کرد و گفت: علیرضا طرفدار نظامه؟گفتم: طرفدار صلحه.عموعلی در حالیکه داشت لیوان آب را پر می‌کرد، گفت: نمی‌دونم چرا هر کی مهاجرت میکنه مذهبی میشه و طرفدار نظام. پستهای اینستاشون رو دیدی؟یادم افتاد روز قبلش علیرضا برایم درباره مشکلات مهاجرت و بحران هویت گفت. داشت لباس می‌پوشید برود…

  • دانه‌ای زیر خاک

    از هانیه آصفی هر روز آبشان می‌دهم. گلدانها را می‌گویم. همان گلدانهایی که چند روز پیش ایرج هوس کرد تویشان هسته زردآلو و گیلاس بکارد. به نظرش نژادشان عالی بود. درشت و شیرین.  دو روز اول را او آبشان داد. دو روز است من. هر روز می‌رویم کنار پنجره و از پشت شیشه نگاه‌شان می‌کنیم….

  • |

    حسرت

    اولین بار بود بعد از ورزش، با هم می‌رفتیم جکوزی. پرسید: خودت را بازنشست کرده‌ای؟ گفتم:آره، پسرم میگه اون موقع که من کوچک بودم ‌نیاز به مادر داشتم همه‌ش سر کار بودی، حالا چرا بازنشست کردی. ولی من میگم عمری به خودم و خانواده‌ام ستم کردم دیگه کافیه. هنوز می‌تونم یه چیزهایی رو جبران کنم.-دوست…

  • |

    گربه و حقوق گربه‌وندی

    پیاده‌روی که می‌رویم حواسم هست بار اضافه با خودمان نبریم. دیروز ولی هوس چای کرده بودم توی پارک لاله که معروف است به پارک گربه. کوله‌پشتی‌ام سنگین بود و داغ. پیاده‌روی که تمام شد؛ دنبال نیمکت خالی. برای بار اضافی‎‌مان. از دور یک نیمکت خالی چشممان را گرفت. پا تند کردیم. نزدیک‌تر که شدیم دیدیم…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *