|

گربه و حقوق گربه‌وندی

پیاده‌روی که می‌رویم حواسم هست بار اضافه با خودمان نبریم. دیروز ولی هوس چای کرده بودم توی پارک لاله که معروف است به پارک گربه. کوله‌پشتی‌ام سنگین بود و داغ. پیاده‌روی که تمام شد؛ دنبال نیمکت خالی. برای بار اضافی‎‌مان. از دور یک نیمکت خالی چشممان را گرفت. پا تند کردیم.

نزدیک‌تر که شدیم دیدیم دو تا گربه خودشان را پهن کرده‌اند روی نیمکت و چرت می‌زنند. یکی سفید با لکه‌های کوچک مشکی و دیگری پلنگی. من به زور خودم را جا کردم کنار گربه سفید. برگشت و بدون اینکه به خودش تکانی بدهد طوری نگاه‌مان کرد که یعنی بله؟ چند تایی پیش پیش هم کردیم که شاید از خر شیطان بیایند پایین. کوتاه نیامدند. تصمیمشان را گرفته بودند. ما به هم نگاهی کردیم و از قید نیمکت گذشتیم. آنها حقوق شهروندی‌ را بهتر از ما می‌دانستند.

داستانک

 هانیه آصفی
15تیر 1405

نوشته‌های مشابه

  • |

    از جوراب تا کتاب

    عموعلی لیوان را برداشت نگاهی به من کرد و گفت: علیرضا طرفدار نظامه؟گفتم: طرفدار صلحه.عموعلی در حالیکه داشت لیوان آب را پر می‌کرد، گفت: نمی‌دونم چرا هر کی مهاجرت میکنه مذهبی میشه و طرفدار نظام. پستهای اینستاشون رو دیدی؟یادم افتاد روز قبلش علیرضا برایم درباره مشکلات مهاجرت و بحران هویت گفت. داشت لباس می‌پوشید برود…

  • |

    روزی من نبود

    – مسیرتون بعد از میدان انقلاب؟ – می‌ریم خونه. با سر اشاره کرد که سوار شویم. وقتی گاز می‌داد صدا به صدا نمی‌رسید. شیشه جلوی ماشین شکسته بود و به زور می‌توانستی خیابان را ببینی. – قبل از شما چند نفر مسیرشان میدان انقلاب بود ولی سوارشان نکردم. روزی من نبود. چشمانش توی آینه نیمه…

  • روزمرگی ما ایرانیان

    قرار است پسرم علیرضا بیاید ایران. ما مجبور شدیم به خاطر شرایط جنگی بر خلاف سری قبلی که یک بلیط یکسره و با یک توقف می‌خریدیم؛ دو بلیط بخریم. یک بلیط نیس به استانبول. یک بلیط استانبول به تهران. اولی ساعت هفت شب می‌نشست استانبول و دومی ۱۱شب پرواز می‌کرد برای تهران. این وسط یک…

  • |

    عوضی‌ها

    وقتی وارد بانک شدم ساعت ۱۲:۲۵ دقیقه بود. روی یک برگه آچار نوشته بود ساعت کاری ۸تا ۱۳.رفتم پشت پیشخوان. خانم پشت پیشخوان نگاهی به ساعت کرد.-می‌خواسنم حساب باز کنم.-منزل کجاست؟-میدون انقلاب.-ما نمی‌تونیم باید برید دور میدون.-گفتم اینجا هم سر دکترغریبه، فاصله‌ای نداره.اخم‌هایش در هم رفت. گفت: نمی‌شه. چون قبلش باید توی سایت املاک و…

  • دانه‌ای زیر خاک

    از هانیه آصفی هر روز آبشان می‌دهم. گلدانها را می‌گویم. همان گلدانهایی که چند روز پیش ایرج هوس کرد تویشان هسته زردآلو و گیلاس بکارد. به نظرش نژادشان عالی بود. درشت و شیرین.  دو روز اول را او آبشان داد. دو روز است من. هر روز می‌رویم کنار پنجره و از پشت شیشه نگاه‌شان می‌کنیم….

  • |

    داستانک

    اگر از خودتون می‌پرسید داستانک چیه؟ خیلی ساده می‌تونید فرقش رو با داستان کوتاه و یا داستان بلند تشخیص بدید. همانطور که از اسمش برمیاد داستانک کمتر 1000کلمه ست، داستان کوتاه از هزار تا پنج هزار کلمه و داستان بلند از پنج هزار تا بیست و پنج هزار و رمان بالاتر از بیست وپنج هازار…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *