حسرت
اولین بار بود بعد از ورزش، با هم میرفتیم جکوزی.
پرسید: خودت را بازنشست کردهای؟
گفتم:آره، پسرم میگه اون موقع که من کوچک بودم نیاز به مادر داشتم همهش سر کار بودی، حالا چرا بازنشست کردی. ولی من میگم عمری به خودم و خانوادهام ستم کردم دیگه کافیه. هنوز میتونم یه چیزهایی رو جبران کنم.
-دوست داشتی یه بچه دیگه بیاری؟
-نه چون بچه داشتن مسوولیتش سنگینه. ولی همون یه دونه برای اینکه لذت مادر شدن رو بچشی ارزششو داره.
نگاهش به قل قل آب دوخته شد. گفت: آره همسر من هم به خاطر مسئولیتش هیچ وقت قبول نکرد ما بچهدار بشیم. نگاهش همانجور خیره به قل قل آب مانده بود.گفتم: ميفهمم. تصميم سختيه.
گفت: خیلی بهش اصرار نکردم چون دوست نداشتم چیزی رو زورکی به دست بیارم. برای چیزی که ندارم نمیجنگم میپذیرمش. وقتی جاریم باردار شد همه فکر میکردند ازش حسودی کنم.آب حوضچه داغ بود.
نمیدانستم چه بگویم فقط نگاهش میکردم و او بیوقفه تعریف میکرد.ادامه داد: ولی حالا که دخترش به دنیا اومد اینقدر به من وابسته شده، همه میگن مثل خالهش میمونم براش. پیش من آروم میشه.
وقتی چشمانش را از آب گرفت و خندید کنار لبهاش و چشمهاش چروک شد. گفت: برای خودم ناراحت نیستم. بیشتر برای مادرم ناراحتم که دوست داشت بچه من رو ببینه و آخرش هم ندید و مرد.
گفتم: روحش شاد باشه. مادرتون دوست نداشته حسرت خوردن شما رو ببینه. شما تنها بچهش بودی؟
گفت: نه. ولی میدید بالاخره پیر و بیکس میشم، حتی میگفت اگه شوهرت بچه نمیخاد ازش طلاق بگیر. اونم مادر من که سنتی بود و طلاق براش خیلی تابو بود.
بدنم داغ شده بود. حتی وقتی پریدم توی حوضچه آب سرد باز هم داغ بودم. آب چرا اینقدر سنگین بود امروز…
