|

بیشتر از صد

دنبال کتاب مورد علاقه‌ام داشتم پاساژهای میدان انقلاب را گزگ می‌کردم. پرسان پرسان رسیدم به پاساژ 300. توانستم سه تا از کتابهایم را پیدا کنم. اولین کتاب که دستم بود500 صفحه‌ای می‌شد و فکر می‌کردم شاید نتوانم تا یک ماه دیگر سه کتاب 500 صفحه‌ای را بخوانم. قیمت کتاب دقیقا قیمتی بود که ما سال 69 خانه خریدیم. سرم توی کتاب بود و داشتم از خرید پشیمان می‌شدم. دختری که جلوی پیشخوان ایستاده بود همین‌طور که می‌خندید به فروشنده گفت: نمیشه بیشتر حساب کنید. مرد فروشنده که سرش را توی موبایل کرده بود نگاهی به دختر انداخت. گفت: صد تومن دیگه هم به خاطر شما. مرد سرش را از توی موبایل بیرون نیاورد. دختر گفت: خدا به شما برکت بده. بابام تو این جنگ چهل روزه بیکار شده و من مجبورم برای مخارجم کتابهای ترم قبلی رو بفروشم. خودم هم که سر کار نمیرم. روی دست فروشنده تتوی اهورامزدا بود. آهی کشید. دختر گفت: بازم عذر می‌خوام که اصرار کردم بیشتر بریزید. فروشنده گفت: واریز شد. صدای دیلینک پیامک که پیچیید تو مغازه، دختر خوشحال گفت به جا صد پونصد ریختین. مرد گفت: درست میشه اوضاع پدرتون. دختر خداحافظی‌کنان و خنده‌رو بیرون رفت. من تصمیم گرفتم حتما از همان مغازه کتاب بخرم هر چند صفحه و هر چند قیمتی.

نوشته‌های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *