از جوراب تا کتاب
عموعلی لیوان را برداشت نگاهی به من کرد و گفت: علیرضا طرفدار نظامه؟
گفتم: طرفدار صلحه.
عموعلی در حالیکه داشت لیوان آب را پر میکرد، گفت: نمیدونم چرا هر کی مهاجرت میکنه مذهبی میشه و طرفدار نظام. پستهای اینستاشون رو دیدی؟
یادم افتاد روز قبلش علیرضا برایم درباره مشکلات مهاجرت و بحران هویت گفت. داشت لباس میپوشید برود پیش دوستان دوران بچگیش. همونطور که طبق معمول دنبال جورابش میگشت گفت: من بچه کف چهارراه لرزادهم. جورابهایش را پیدا نمیکرد. میرفت توی اتاق میگشت. میآمد بیرون و زیر میز و مبلها را نگاهی میکرد. سرش را از زیر میز ناهار خوری آورد بیرون.
-مامان یه حسی آدم داره اونجا. انگار خالی میشی. میگی من کیام. اینجا کجاست؟ اینا کیان؟ جو برامون سنگین میشه. هی به خودمون گوشزد میکنیم که من ایرانیم. ایرانی محرم داره. ایرانی بچه شیعهست. به همون چیزی که از بچگی باهاش بزرگ شدیم پناه میاریم. مهاجرهای کشورای دیگه مثل مراکش و تونس هیچ ابایی ندارن برا چنگ زدن به هویتشون. میدونم برای شما مسخرهس، شما عبور کردینا، ولی برای ما یه طنابه باید بگیریمش.
دوباره رفت توی اتاقش، وقتی برگشت یک جفت جوراب دستش بود. گرفت بالا و گفت بالاخره پیدا شد. گفتم: تو مدرسه در مورد اسلام بهتون یاد دادن در مورد فردوسی و سعدی و تمدن ساسانیان یادتون ندادند؟ گفت: یه چیزهایی. گفتم هویت تو اونم هست. هخامنشیان ۲۵۰۰سال قدمت دارن.
-راستی کتاب تاریخ ایران باستان رو برام پیدا کردی. -نگشتم. علیرضا جورابها را پایش کرد و گفت تو مسیر یه سر میزنم سر میدون انقلاب و میخرمش





