|

چرا ما ایرانیان دروغ می‌گوییم؟

توی جلسه روزهای جمعه‌ی که الهه علیزاده عزیز برگزار می‌کند قرار شد هر روز چند تا سوال از خودمان بپرسیم و بنویسیم‌شان. وقتی سؤال‌های بی‌وقفه و بدون مکث از خودم پرسیدم؛بین‌شان سوالی چشمم را گرفت. چرا ما ایرانیان دروغ می‌گوییم؟

بیایید با هم روراست باشیم. گاهی دروغ، روال عادی روزانه زندگی‌مان می‌شود. شاید آنقدر کوچک که حتی متوجه‌شان هم نشویم. مثلا وقتی همکارمان می‌پرسد سرت شلوغه؟ جواب ما معمولا:آره خیلی. ولی شاید هم نباشد. می‌پرسند اوضاع بازار چطوره؟ می‌گوییم:خررراب.

آدم‌های زیادی از پژوهشگر گرفته تا متخصص از زمان قاجار به بعد پایشان به کشورمان باز شد. برای ساخت و ساز آمده بودند، یا در امور سیاسی دستی بر آتش داشتند. بعضی‌هاشان در خاطرات‌شان از پنهان‌کاری و دروغگویی ایرانیان نوشته‌اند. پژوهشی درباره خلقیات ایرانیان با بررسی حدود پانصد کتاب، مقاله و گزارش تاریخی به این موضوع پرداخته است. درست به نظر می‌رسد اینکه بگوییم دروغگویی در ذات ایرانیان نیست؛ ولی به بخشی از رفتار فرهنگی ما تبدیل شده.

چرا ؟

همین هفته گذشته بود صبح که خواب ماندم و دیر رسیدم؛ گفتم توی ترافیک گیر کردم. نمی‌دانم شاید مهمترین عاملش ترس بود. ترس از دست دادن منافعم. یا ترس از گفتن حقیقتی که ممکن بود به ضررم تمام شود. یا ترس از خراب شدن شخصیتی که در نظر دیگران از خودم ساخته‌بودم. البته گاهی هم فرهنگ تعارف باعث دروغگویی می‌شود. مثلا دیشب حوصله مهمان نداشتم ولی نمی‌شود به دوستانم بگویم خانمان نیایند چون من حوصله ندارم.

البته نباید از پیچیدگی قوانین و بروکراسی هم در کنار اقتدارگرایی که قرن‌هاست داریم با آن دست پنجه نرم می‌کنیم غافل شد. مثلا برای فرار از قوانین دست و پا گیر دروغ میگوییم تا بتوانیم کارمان را راه بیاندازیم.

فکر می‌کنم دروغ‌شنو هم در دروغ‌گو تاثیر داشته باشد. گاهی اوقات ما منتظریم دروغ بشنویم حتی اگر بدانیم حقیقت ندارد. مثل چند وقت پیش که همکارم برای افزایش حقوق پیش رئیس رفته بود و رئیس «نه» گفته بود. وقتی برگشت عصبانی بود. می‌گفت رئیس پرّو پرّو تو چشام نگاه کرد و گفت «نه». نکرد الکی بگه باشه با منابع انسانی صحبت می‌کنم. سوال این است: چرا منتظر شنیدن دروغیم؟

شاید اولین قدم برای پاسخ به این سوال آوردن این عادت از ناخودآگاه به خودآگاه باشد. یعنی بیاییم با خودمان قرار بگذاریم یادداشت کنیم. روزی چند بار دروغ می‌گوییم؟ روزی چند بار دروغ می‌شنویم؟ نه برای سرزنش خودمان که برای شناخت خودمان. شاید ترسیده‌ایم و نیاز به امنیت اجتماعی و روانی داشته باشیم. یا زیادی تعارفی هستیم و نیاز باشد خودمان را کمی تعدیل کنیم. یا میل داریم دیگران در جامعه قبولمان کنند و از طرفشان پذیرفته شویم.

من نه جامعه‌شناسم نه روان شناس؛ ولی جای خالی پژوهش‌های علمی برای بررسی فرهنگ دروغگویی‌مان را در مقایسه با ملل دیگر به خوبی احساس می‌کنم ؛و ضرورت پژوهش در دلایل ایجاد این فرهنگ در جغرافیای زندگی‌مان را پیش از قبل می‌دانم.

هانیه آصفی
۳۰تیر ۱۴۰۵

نوشته‌های مشابه

  • |

    از جوراب تا کتاب

    عموعلی لیوان را برداشت نگاهی به من کرد و گفت: علیرضا طرفدار نظامه؟گفتم: طرفدار صلحه.عموعلی در حالیکه داشت لیوان آب را پر می‌کرد، گفت: نمی‌دونم چرا هر کی مهاجرت میکنه مذهبی میشه و طرفدار نظام. پستهای اینستاشون رو دیدی؟یادم افتاد روز قبلش علیرضا برایم درباره مشکلات مهاجرت و بحران هویت گفت. داشت لباس می‌پوشید برود…

  • دانه‌ای زیر خاک

    از هانیه آصفی هر روز آبشان می‌دهم. گلدانها را می‌گویم. همان گلدانهایی که چند روز پیش ایرج هوس کرد تویشان هسته زردآلو و گیلاس بکارد. به نظرش نژادشان عالی بود. درشت و شیرین.  دو روز اول را او آبشان داد. دو روز است من. هر روز می‌رویم کنار پنجره و از پشت شیشه نگاه‌شان می‌کنیم….

  • بوی جهان

    عليرضا را كه از پشت شیشه پروازهای ورودی دیدم، نیمه دیگر خودم بود انگار. چقدر دلم برای آن نیمه‌ام تنگ شده بود. وقتی آمد توی آغوشم، یا نمی‌دانم شاید من رفتم توی آغوشش، بوی همه جهان را یک‌جا کشیدم توی وجودم. من تا همیشه مست بوی جهانمم.هانیه آصفی✔️۲۲خرداد۱۴۰۵

  • |

    داستانک

    اگر از خودتون می‌پرسید داستانک چیه؟ خیلی ساده می‌تونید فرقش رو با داستان کوتاه و یا داستان بلند تشخیص بدید. همانطور که از اسمش برمیاد داستانک کمتر 1000کلمه ست، داستان کوتاه از هزار تا پنج هزار کلمه و داستان بلند از پنج هزار تا بیست و پنج هزار و رمان بالاتر از بیست وپنج هازار…

  • |

    حسرت

    اولین بار بود بعد از ورزش، با هم می‌رفتیم جکوزی. پرسید: خودت را بازنشست کرده‌ای؟ گفتم:آره، پسرم میگه اون موقع که من کوچک بودم ‌نیاز به مادر داشتم همه‌ش سر کار بودی، حالا چرا بازنشست کردی. ولی من میگم عمری به خودم و خانواده‌ام ستم کردم دیگه کافیه. هنوز می‌تونم یه چیزهایی رو جبران کنم.-دوست…

  • روزمرگی ما ایرانیان

    قرار است پسرم علیرضا بیاید ایران. ما مجبور شدیم به خاطر شرایط جنگی بر خلاف سری قبلی که یک بلیط یکسره و با یک توقف می‌خریدیم؛ دو بلیط بخریم. یک بلیط نیس به استانبول. یک بلیط استانبول به تهران. اولی ساعت هفت شب می‌نشست استانبول و دومی ۱۱شب پرواز می‌کرد برای تهران. این وسط یک…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *