نویسندگی

  • |

    آهنگ سفر

    واژه‌شناسی تا چند وقت پیش ستونی داشتم با عنوان #سفرگاه_واژه‌ها. نمی‌دانم چه شد که رهایش کردم. امروز که شعر حافظ را می‌خواندم؛ رسیدم به واژه «آهنگ». رفتم به حال و هوای معنا و ریشه و تاریخ این واژه. فکر کردم چرا دوباره این ستون را راه‌ نیندازم. واژه‌شناسی و دانستن ریشه و تاریخ واژه‌ها می‌تواند…

  • |

    از جوراب تا کتاب

    مهاجرت عموعلی لیوان را برداشت نگاهی به من کرد و گفت: علیرضا طرفدار نظامه؟گفتم: طرفدار صلحه.عموعلی در حالیکه داشت لیوان آب را پر می‌کرد، گفت: نمی‌دونم چرا هر کی مهاجرت میکنه مذهبی میشه و طرفدار نظام. پستهای اینستاشون رو دیدی؟ یادم افتاد روز قبلش علیرضا برایم درباره مشکلات مهاجرت و بحران هویت گفت. داشت لباس…

  • بوی جهان

    آغوش عليرضا را كه از پشت شیشه پروازهای ورودی دیدم، نیمه دیگر خودم بود انگار. چقدر دلم برای آن نیمه‌ام تنگ شده بود. وقتی آمد توی آغوشم، یا نمی‌دانم شاید من رفتم توی آغوشش، بوی همه جهان را یک‌جا کشیدم توی وجودم. من تا همیشه مست بوی جهانمم. انگار شب دیدار باران و بوسه نزدیک…

  • روزمرگی ما ایرانیان

    مهاجرت قرار است پسرم علیرضا بیاید ایران. ما مجبور شدیم به خاطر شرایط جنگی بر خلاف سری قبلی که یک بلیط یکسره و با یک توقف می‌خریدیم؛ دو بلیط بخریم. به سختی‌های مهاجرت این یکی هم اضافه شده. یک بلیط نیس به استانبول. یک بلیط استانبول به تهران. اولی ساعت هفت شب می‌نشست استانبول و…

  • وقتی فلک آبله می‌زند

    خاقانی شاعر سختگو موها ژولیده، چشم‌ها ورقلنبیده و پشتم خمیده شده بود روی کتاب شعر. چند بار خواندمش ولی چیزی نفهمیدم. این‌بار با صدای بلند:در ده از آن چکیده خون زآبله تنِ رزانکآبله‌ی رخ فلک، برُد عروس خاوریخدایا، همه کلمات را جدا جدا در نظر بگیریم یا توی جمله، فارسی هستند ولی نمیفهمم.آخر شاعر اینقدر…

  • |

    عوضی‌ها

    سیستم بانکی و دردسرهایش عوضی‌ها وقتی وارد بانک شدم ساعت ۱۲:۲۵ دقیقه بود. روی یک برگه آچار نوشته بود ساعت کاری ۸تا ۱۳.رفتم پشت پیشخوان. خانم پشت پیشخوان نگاهی به ساعت کرد.-می‌خواسنم حساب باز کنم.-منزل کجاست؟-میدون انقلاب.-ما نمی‌تونیم باید برید دور میدون.-گفتم اینجا هم سر دکترغریبه، فاصله‌ای نداره.اخم‌هایش در هم رفت. گفت: نمی‌شه. سیستم بانکی…

  • |

    میدان انقلاب

    روزی من نبود – مسیرتون بعد از میدان انقلاب؟ – می‌ریم خونه. با سر اشاره کرد که سوار شویم. وقتی گاز می‌داد صدا به صدا نمی‌رسید. شیشه جلوی ماشین شکسته بود و به زور می‌توانستی خیابان را ببینی. – قبل از شما چند نفر مسیرشان میدان انقلاب بود ولی سوارشان نکردم. روزی من نبود. چشمانش…

  • |

    حسرت

    اولین بار بود بعد از ورزش، با هم می‌رفتیم جکوزی. پرسید: خودت را بازنشست کرده‌ای؟ گفتم:آره، پسرم میگه اون موقع که من کوچک بودم ‌نیاز به مادر داشتم همه‌ش سر کار بودی، حالا چرا بازنشست کردی. ولی من میگم عمری به خودم و خانواده‌ام ستم کردم دیگه کافیه. هنوز می‌تونم یه چیزهایی رو جبران کنم.-دوست…

  • |

    داستانک

    اگر از خودتون می‌پرسید داستانک چیه؟ خیلی ساده می‌تونید فرقش رو با داستان کوتاه و یا داستان بلند تشخیص بدید. همانطور که از اسمش برمیاد داستانک کمتر 1000کلمه ست، داستان کوتاه از هزار تا پنج هزار کلمه و داستان بلند از پنج هزار تا بیست و پنج هزار و رمان بالاتر از بیست وپنج هازار…