روزمرگی ما ایرانیان

قرار است پسرم علیرضا بیاید ایران. ما مجبور شدیم به خاطر شرایط جنگی بر خلاف سری قبلی که یک بلیط یکسره و با یک توقف می‌خریدیم؛ دو بلیط بخریم. یک بلیط نیس به استانبول. یک بلیط استانبول به تهران. اولی ساعت هفت شب می‌نشست استانبول و دومی ۱۱شب پرواز می‌کرد برای تهران. این وسط یک مشکل وجود داشت. فرودگاهِ پروازِ اول صبیحای استانبول بود و فرودگاه پرواز دوم فرودگاه استانبول. مسیر این فرودگاه تا آن فرودگاه یک ساعت و خورده‌ای می‌شد. علیرضا می‌گفت خیلی لب به لب است و ممکن است نرسد و ترجیح داد شب توی فرودگاه بماند و فردا صبحش با یک پرواز دیگر بیاید. ما هم بلیط پرواز دوم را مسترد کردیم و بلیط جدید برای فردا صبح خریدیم. سه شب پیش که جنگ شد، پروازهای تهران لغو شد. ما پرواز صبح را مسترد و یک پرواز از استانبول به وان خریدیم که علیرضا از مرز زمینی بیاید. آتش بس شد. حالا برای انصراف از استرداد بلیط صبح، در به در به علی‌بابا زنگ می‌ز‌دیم. تا بالاخره به یکی از کارشناسان وصل شدیم و توانستیم انصراف از استرداد بزنیم. بلیط استانبول به وان را هم درخواست استرداد زدیم. دیشب که ترامپ تهدید به حمله کرد ما دوباره به این فکر افتادیم که تا صبح صبر کنیم اگر ترامپ زد ولی زیرساخت نبود و پروازها لغو شد؛ بلیط استانبول به وان بخریم. اگر ترامپ زیرساخت‌ها را زد علیرضا اصلا نیاید. برگردد نیس. اگر ترامپ زد و ج.ا به حمله ترامپ جواب سنگین داد، علیرضا نیاید. ولی اگر جواب سخت نداد، بیاید. خلاصه که قبلا نمی‌توانستیم برای یک یا دو سال آینده‌مان برنامه‌ریزی کنیم، حالا نمی‌توانیم برای یک ساعت دیگرمان برنامه بریزیم. برای ایرانی جماعت عدم قطعیت روزمره شده. فرقی ندارد داخل مرز باشی یا بیرون.
هانیه آصفی✔️
21 خرداد 1405

نوشته‌های مشابه

  • |

    حسرت

    اولین بار بود بعد از ورزش، با هم می‌رفتیم جکوزی. پرسید: خودت را بازنشست کرده‌ای؟ گفتم:آره، پسرم میگه اون موقع که من کوچک بودم ‌نیاز به مادر داشتم همه‌ش سر کار بودی، حالا چرا بازنشست کردی. ولی من میگم عمری به خودم و خانواده‌ام ستم کردم دیگه کافیه. هنوز می‌تونم یه چیزهایی رو جبران کنم.-دوست…

  • |

    از جوراب تا کتاب

    عموعلی لیوان را برداشت نگاهی به من کرد و گفت: علیرضا طرفدار نظامه؟گفتم: طرفدار صلحه.عموعلی در حالیکه داشت لیوان آب را پر می‌کرد، گفت: نمی‌دونم چرا هر کی مهاجرت میکنه مذهبی میشه و طرفدار نظام. پستهای اینستاشون رو دیدی؟یادم افتاد روز قبلش علیرضا برایم درباره مشکلات مهاجرت و بحران هویت گفت. داشت لباس می‌پوشید برود…

  • |

    عوضی‌ها

    وقتی وارد بانک شدم ساعت ۱۲:۲۵ دقیقه بود. روی یک برگه آچار نوشته بود ساعت کاری ۸تا ۱۳.رفتم پشت پیشخوان. خانم پشت پیشخوان نگاهی به ساعت کرد.-می‌خواسنم حساب باز کنم.-منزل کجاست؟-میدون انقلاب.-ما نمی‌تونیم باید برید دور میدون.-گفتم اینجا هم سر دکترغریبه، فاصله‌ای نداره.اخم‌هایش در هم رفت. گفت: نمی‌شه. چون قبلش باید توی سایت املاک و…

  • بوی جهان

    عليرضا را كه از پشت شیشه پروازهای ورودی دیدم، نیمه دیگر خودم بود انگار. چقدر دلم برای آن نیمه‌ام تنگ شده بود. وقتی آمد توی آغوشم، یا نمی‌دانم شاید من رفتم توی آغوشش، بوی همه جهان را یک‌جا کشیدم توی وجودم. من تا همیشه مست بوی جهانمم.هانیه آصفی✔️۲۲خرداد۱۴۰۵

  • دانه‌ای زیر خاک

    از هانیه آصفی هر روز آبشان می‌دهم. گلدانها را می‌گویم. همان گلدانهایی که چند روز پیش ایرج هوس کرد تویشان هسته زردآلو و گیلاس بکارد. به نظرش نژادشان عالی بود. درشت و شیرین.  دو روز اول را او آبشان داد. دو روز است من. هر روز می‌رویم کنار پنجره و از پشت شیشه نگاه‌شان می‌کنیم….

  • |

    داستانک

    اگر از خودتون می‌پرسید داستانک چیه؟ خیلی ساده می‌تونید فرقش رو با داستان کوتاه و یا داستان بلند تشخیص بدید. همانطور که از اسمش برمیاد داستانک کمتر 1000کلمه ست، داستان کوتاه از هزار تا پنج هزار کلمه و داستان بلند از پنج هزار تا بیست و پنج هزار و رمان بالاتر از بیست وپنج هازار…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *