مهاجرت
همین خاک
دارم توی خیابان کی روود اوکلند قدم میزنم. خرید میکنم. در همان مسیر خیابان کی روود به این فکر میکنم که چطورمیتوانم با مدیرجدیدم ارتباط کارا تری برقرار کنم. اگر مهاجرت کنم بروم اوکلند حتما اینها روزمرگیهام حساب میشوند.
عصر رفتم آموزشگاه توی سطح زبان آپراینترمدیت ثبت نام کردم. فیلم زبان اصلی که میبینم، تقریبا میفهمم. هر روز میروم توی گوگل مپ، روی نیوزلند زوم میکنم بعد، روی شهر اوکلند بعد، خیابان کی روود. نوتیف تلگرامم رو چک میکنم. توی گروه مهاجران نیوزلند در مورد هر چیزی که به مهاجرت به نیوزلند ربط داشته باشد، هست. امروزم لینکدین را چک کردم. تا به حال هیچ شرکت نیوزلندی رزومه کاریم را جواب ندادهاست. ولی ناامید نیستم.
در راه برگشت از کلاس زبان میروم توی کافی شاپ. شیک نوتلا سفارش میدهم.
صدای تصنیف “وطن” همایون شجریان توی بک گراند فضاست.
که من پرنده ای مهاجرم
که از فراز باغ باصفای تو
…
یکدفعه دلم برای ایران تنگ میشود. سنگینی عجیبی روی سینهام مینشیند. احساس خفگی میکنم. گرمای اشکهام را حس میکنم. روی گونههام میلغزد ومیریزد روی دستهام، میرود کنار لیوان شیک نوتلا میایستد.
سرم را میآورم بالا. بیرون از کافه را نگاه میکنم. مجسمه فردوسی توی میدان فردوسی سر جاش است؛ با یک بچه که نماد بچهگی زال سپید موست. نفس راحتی میکشم وعمیق. با سلول به سلول تنم. از کافه که میآیم بیرون، کتاب زبان را توی سطل زباله میاندازم. تصمیم میگیرم تا روی همین خاک تا خانه پیاده بروم.
هانیه آصفی
6شهریور1405






