پارک لاله
چیزی شبیه به فاصله
نشسته بود روی جدول کنار حوض وسط پارک لاله. سرش را کرده بود توی گوشیش. گاهی پکی هم به ویپش میزد و دودش را با عصبانیت از دهانش میداد بیرون. شاید به این خاطرعصبانی بود که تنها با پنج تا پسر آمده بود تفریح. معذب بود. چند باری هم به پسر روبه روییش که در حال حرف زدن با صدای بلند و لگد پرانی با دست و پا بود؛ چشم غره رفت. جو سنگین بود. دو تا از پسرها خداحافظی کردند و رفتند. دختر نگاهشان هم نکرد. بعد هم دو تای دیگر. حالا دختر ماند و شاید پارتنرش.
دختر سرش را از گوشی بیرون نمیآورد. اخمهاش توی هم بود. سعی میکرد فاصله فیزیکیش را با پسر حفظ کند. با هم چند کلمهای حرف زدند که بیشتر شبیه دعوا بود تا حرف. به ایرج گفتم منتظر یک کات جانانه باشیم.
با هم خندیدیم. دختربلند شد برود. پسر نهیب زد که بنشیند. دختربا فاصله و اخم کرده نشست.
پسر متوجه شده بود به رفتارشان حساس شدهام. سرم را کردم توی گوشی که تابلو نشود. با یک مکثی پسر بلند شد و راه افتاد.
دختر هم پشت سرش. با فاصله یک متری راه میرفتند. به ایرج گفتم: این رابطه هم تمام شد.
ایرج گفت: ببین رفتن توی چمنا.
برگشتم نگاهشان کردم. دختر دستش دور کمر پسر بود.
هانیه آصفی
11شهریور1405






