داستانک پنجره
داستانک پنجره
آن طرف صدای پچپچ بچهها میآید. دارند نقشه میکشند چطور از پشت شیشهی من پرنده را نجات بدهند. این طرف گربهای هست که از صبح توی تاریکی اتاق لم داده و حالا مثل ببر بنگال کمین گرفته که بپرد روی سر پرنده بینوا. این پرنده از صبح اینقدر به چارچوب و شیشه من کوبیده که دیگر همه اجزائم درد میکند. در باز را نمیبیند و گیر داده به آن گوشه که نور از شیشههام رد میشود و صاف میخورد توی چشمهاش.
بچهها همانطور که زیر من پنهان شدهاند؛ چوب میآورند و میزنند به شیشهام تا شاید بیاید سمتِ درِ بازِ من. گربه روی پاهای جلوئیش خم شده و آرام میآید طرف ما. دارد فرصت شکارش را از دست میدهد. باد میوزد. صدای مهیب بسته شدن درِ من، همه را میخکوب میکند. پرنده لای من له شده و جیغ میکشد.
هانیه آصفی
برای خواندن بقیه داستانکهای من اینجا را کلیک کنید.






