داستانک آستین سرخود
داستانک آستین سرِخود
نمیدانم چرا مامان اصرار دارد زنعمو هم با ما بیاید. آخر او چرا؟ قرار است برایمان چه کار کند مثلا؟ توی هر مغازه میرویم نظر میدهد، این کاپشن رنگش خوب نیست . این کاپشن پف دارد… مامان کم بود، بابا کم بود، این یکی هم اضافه شد. کاپشن خریدن هم برایم شده دردسر. خودم با مغازهدارها حرف میزنم. نمیگذارم زنعمو چیزی بپرسد ازشان. اینها کِی میخواهند بفهمند من دیگر یک پسر شانزده سالهام.
سه تا کاپشن توی پاساژ پلاسکو نشان کردهام. حالا بین این سه تا باید یکی را انتخاب کنم. زنعمو میگوید خودت کدام را دوست داری؟ میگویم برای من فرق نمیکند. میگویدکاپشن آستین سرِخود قشنگتر است. پس، من، آن که آستینش جدا میشود را میخرم. وقتی هم زنعمو میخواهد تیشرت بخرد، بدون تعارف میگویم این مدل تیشرتها قشنگ نیست حتی برای پوشیدن توی خانه.
آخرش هم که خواستند بیایند با هم برویم ناهار بخوریم؛ هر دوشان را پیچاندم. وسط پیادهرو نزدیک متروی سعدی ولشان کردم و رفتم، آن موقع بهترین لحظات خریدم بود. گور باباشان.
برمیگردم نگاهشان میکنم که دارند میروند سمت مترو. دارم فکر میکنم کاپشن آستینسرِخود قشنگتر نبود؟
هانیه آصفی
10 مهر 1405
برای خواندن داستانکهای دیگه من اینجا رو کلیک کنید.






