درباره کتاب نام تمام مردگان یحیاست

دیروز بعد از یک‌ ماه بالاخره کتاب «نام تمام مردگان یحیاست» نوشته عباس معروفی را تمام کردم. البته به این دلیل طول کشید که بلندخوانی کردم و قرار است توی کانال یوتوب منتشرش کنم.

اولین سوالی که علاقه‌مندم پاسخ بدهم این است که به طور کلی بدون در نظر گرفتن اجزای داستان به صورت جداگانه و به عنوان یک مخاطب عام آیا لذت بردم یا نه؟ تا حدودی بله. پس ارزش این را دارد که در موردش حرف بزنم و بالا و پایینش کنم. آقای معروفی عمرش را در نوشتن گذاشته و سعیم این است با این نوشته، داستان را باز کنم و بیشتر یاد بگیرم.

شخصیتها

اولین چیزی که در داستان جلب توجه می‌کند شخصیت اول داستان است. داور شش فرزند جوانش را با فاصله کم از دست می‌دهد. محوریت داستان هم کنش و واکنش داور و همسرش دولیلی به تربیت با عشق و تلاش برای رشد آنان و غم فقدان این فرزندان است.

 ما در طول داستان با داور از بزرگ کردن فرزندانش و عشق دادنش لذت می‌بریم و با از دست دادنشان گریه می‌کنیم. و بعد از آن همه رنج ، در فصل آخر نوبت به داور می‌رسد. در جایی می‌گوید حکم یکی است دو تا نمی‌شود. در واقع عباس معروفی قطعی بودن حکم مرگ را یادآوری می‌کند و دارو می‌میرد. از نظر من داستان همانجا تمام شد. چون شخصیت اول داستان داور بود. اینجاست که خواندن ادامه داستان با مردن داور توی ذوق مخاطب می‌زند.

فصل هفتم مربوط به پسر هفتم داور یعنی مندل است. مندل در پیری و بعد از فوت شش فرزند به دنیا آمده است. که ما را یاد داستان زکریا میاندازد که در پیری بچه دار شد. ولی فصل هفتم ارتباط چندانی با داور که مرده ندارد. من فصل هفتم را خواندم فقط برای اینکه کتاب را تمام کرده باشم.

نکته جالبی که می‌توان از این داستان برداشت کرد مسلمان نبودن این خانواده است. انگار این خانواده تنها خانواده غیر مسلمان روستاست. با این برداشت می‌توان دلیل تنها بودن این خانواده را در روستا توجیه کرد و حرفهایی که مردم در مورد داور می‌زنند. اینکه گاهی می‌گویند داور کافر است و گاهی می‌گویند پیامبر است. نمی‌دانم ولی شاید دلیل اینکه در ایران چاپ نشده هم همین باشد.

شخصیت‌پردازی

از نظر من عباس معرفی در شخصیت پردازی داستان موفق است. چرا که با توصیفات کامل و دقیق همه شخصیتها را جلوی چشم می‌آورد و گاهی فکر می‌کردی حتما جایی دیدیشان. مثل دولیلی که در تمام داستان کنار داور است و هم‌راز و هم پایش. اما انچه بیش از هر چیزی نمایان است پذیرابودن همه شخصیتهای داستان است. هیچکدام از شخصیتها کاری نمی‌کنند همه تسلیم و منتظر سرنوشتند. سرنوشت محتوم بشر. با این تفکر همه‌شان آمده‌اند رنج بکشند و بروند. از نظر من این میزان منفعل بودن شخصیتها از زیبایی داستان کاسته باشد.  

بعضی شخصیتها در داستان سمبلیک بودند مثل ملا امر. نماد آدمهای ایدوئولوژیک و متعصب. عباس معروفی، ملا امر را توی داستانش آورده بود که به مخاطب بگوید صرف داشتن مذهب و متعصب بودن نشان وارستگی و پاکی اندیشه کسی نیست.

 البته بودند شخصیتهایی مثل بخشا و رازو که من نتوانستم کارکردی در داستان برایش بیابم. آمد و رفتشان در داستان به داستان کمکی نکرد. پس چرا آمده بودند؟

درون‌مایه

استنباط من این است که هدف این داستان نمایش هم‌آغوشی عشق و رنج بشر است و شاید بتوان گفت درونمایه اصلی داستان نیز صراحتا به همین اشاره دارد. هیچ رنجی بزرگتر از از دست دادن فرزند نیست. و هیچ اتفاقی جز عشق نمی‌تواند انسان را به این دنیا و زندگی قلاب کند.

تعلیق در داستان

تعلیق در این داستان فقط مربوط به این نیست که بگوییم بعد چه می‌شود؛ چون همان اول می‌دانیم. نحوه برخورد شخصیتهای داستان با رویدادها برای من تعلیق ایجاد می‌کرد. اینکه داور اولین فرزندش را از دست داد چه بر سرش آمد و دومی و سومی و…که البته حتی در فصل آخر این تعلیق را احساس می‌کردی و دنبال آن بودی ببینی چه ارتباطی قرار است با داور داشته باشد که در آخر هم ارتباط خاصی نداشت و فقط سرگذشت پسر هفتم را نقل کرد بدون حضور داور.

زاویه دید

انتخاب دانای کل در زاویه دید هم به نظرم با توجه به ساختار داستان، انتخاب مناسب و به‌جایی‌ست. عباس معروفی نخواسته در این داستان با جابجا کردن راوی داستان را پیچیده کند و از نظر من  بهترین کار را کرده است.

زمان در این داستان خطی نیست مثل داستان سال بلوا خواننده در رفت و آمد درگذشته و حال و آینده است این سبک از نوشتن،  به رازگونه بودن داستان کمک می‌کند.

احساسات و عواطف

احساسات وعواطفی در این داستان نرم و نازک و بی‌بدیل است. مردی که شش فرزند جوانش را از دست داده، آنقدر بزرگ‌منش است که در رفتار وارسته‌اش نشانی از کینه و خشم به دنیا دیده نمی‌شود. انگار در این داستان می‌خواهد بگوید چهارچوب شخصیت هر آدم را رنجهاش مشخص می‌کند. بعضی با یک تنه خوردن در خیابان از کوره در می‌روند و بعضی با از دست دادن شش جوان باز صبور و بزرگند.

 آنجا که خشم و نفرت بر داور و دولیلی مستولی می‌شود همان زمان مرگ بچه هاست. رفتاری طبیعی و مخصوص بشر، و همین احساسات، داستان را انسانی‌تر کرده است.

جاهایی از داستان می‌بینیم که داور شوخ‌طبع هم هست و طنز گفتارش بر محبوبیتش برای ما و بچه‌هایش افزوده و وارستگی‌اش را عمق بخشیده است.

اگر داستانهای دیگر عباس معروفی  از جمله سال بلوا را خوانده باشیم؛ می‌بینیم که زمان و مکان این قصه ها یکی است. به نظرم در ایجاد حس نوستالوژی کتابهایی که قبلا خواندیده‌ایم کمکمان می‌کند. انگار به صحنه‌های آشنا و زمان آشنا رسیده‌ایم. باعث ایجاد ارتباط بیشتر خواننده با داستان می‌شود و این به نظرم جالب است. اما کمکی به اصل داستان یا پیشبرد آن نکرده است. به این معنی که اگر هم سال بلوا را  نخوانده باشیم در فهم این داستان تاثیری ندارد.

اسطوره ها

عباس معروفی از داستانهای اسطوره‌ای و دینی زیادی یاد کرده که زیبایی داستان را دو چندان نموده‌است. جدای از اینکه خواسته باشد این اسطوره ها را تقویت کند یا نه می‌توان اهمیتش را به این بابت دانست که قصه‌های اساطیری را آورده که با گذشت زمان فراموش نشوند.

نثر داستان

نثر عباس معروفی شبیه به شعر است. آهنگین و زیبا نوشته شدنش که گاهی به سمت سجع می‌رفت نقطه قوت کتاب است و در خور تحسین. مثلا پاراگرافی در مورد عشق نوشته شده که : آدم وقتی عاشق باشد فکر نمی‌کند. هستی را حس می‌کند. درون یک راز پیچیده می‌شود. هست ولی کجا؟ پروانه‌ای است که زمانی کرم بوده لابلای حافظه‌ی برگهای درخت توت جویده شده. پیله بسته رفته است.

حالا برمیگردم به سوال اول همین متن. آیا از خواندنش لذت بردم. بله ولی نه به این معنی که هیچ نقصی نداشت. به این دلیل که نقص‌ها  زیبایی‌ها را کنار هم درک کردم. خواندن این کتاب را برای دوستانم توصیه می‌کنم.

هانیه آصفی
24شهریور 1405

نوشته‌های مشابه

یک دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *