داستانک

  • داستانک پنجره

    داستانک پنجره آن طرف صدای پچ‌پچ بچه‌ها می‌آید. دارند نقشه می‌کشند چطور از پشت شیشه‌ی من پرنده را نجات بدهند. این طرف گربه‌ای هست که از صبح توی تاریکی اتاق لم داده و حالا مثل ببر بنگال کمین گرفته که بپرد روی سر پرنده بی‌نوا. این پرنده از صبح اینقدر به چارچوب و شیشه من…

  • داستانک‌ آستین سرخود

    داستانک آستین سرِخود نمی‌دانم چرا مامان اصرار دارد زن‌عمو هم با ما بیاید. آخر او چرا؟ قرار است برایمان چه کار کند مثلا؟ توی هر مغازه می‌رویم نظر می‌دهد، این کاپشن رنگش خوب نیست . این کاپشن پف دارد… مامان کم بود، بابا کم بود، این یکی هم اضافه شد. کاپشن خریدن هم برایم شده…

  • کاپلز

    رویداد شب گارنت قبل از ورودمان به سالن، بنر بزرگی به دیوار زده بودند. نور هالوژنها روی تصویرصورت میهمانها را روشن کرده بود و بالای بنر بزرگ نوشته بود رویداد شب گارنت، موضوع امشب” دیار”. صندلی‌ای که از سایت گارنت خریده بودیم از مامان دور بود. بلیط کنارهم گیرمان نیامده بود. جای من افتاده بود…

  • پارک لاله

    چیزی شبیه به فاصله نشسته بود روی جدول کنار حوض وسط پارک لاله. سرش را کرده بود توی گوشیش. گاهی پکی هم به ویپش می‌زد و دودش را با عصبانیت از دهانش می‌داد بیرون. شاید به این خاطرعصبانی بود که تنها با پنج تا پسر آمده بود تفریح. معذب بود. چند باری هم به پسر…

  • مهاجرت

    همین خاک دارم توی خیابان کی روود اوکلند قدم می‌زنم. خرید می‌کنم. در همان مسیر خیابان کی روود به این فکر می‌کنم که چطورمی‌توانم با مدیرجدیدم ارتباط کارا تری برقرار کنم. اگر مهاجرت کنم بروم اوکلند حتما اینها روزمرگی‌هام حساب می‌شوند. عصر رفتم آموزشگاه توی سطح زبان آپراینترمدیت ثبت نام کردم. فیلم زبان اصلی که…

  • |

    گربه و حقوق گربه‌وندی

    پیاده‌روی که می‌رویم حواسم هست بار اضافه با خودمان نبریم. دیروز ولی هوس چای کرده بودم توی پارک لاله که معروف است به پارک گربه. کوله‌پشتی‌ام سنگین بود و داغ. پیاده‌روی که تمام شد؛ دنبال نیمکت خالی. برای بار اضافی‎‌مان. از دور یک نیمکت خالی چشممان را گرفت. پا تند کردیم. نزدیک‌تر که شدیم دیدیم…

  • |

    از جوراب تا کتاب

    مهاجرت عموعلی لیوان را برداشت نگاهی به من کرد و گفت: علیرضا طرفدار نظامه؟گفتم: طرفدار صلحه.عموعلی در حالیکه داشت لیوان آب را پر می‌کرد، گفت: نمی‌دونم چرا هر کی مهاجرت میکنه مذهبی میشه و طرفدار نظام. پستهای اینستاشون رو دیدی؟ یادم افتاد روز قبلش علیرضا برایم درباره مشکلات مهاجرت و بحران هویت گفت. داشت لباس…

  • |

    عوضی‌ها

    سیستم بانکی و دردسرهایش عوضی‌ها وقتی وارد بانک شدم ساعت ۱۲:۲۵ دقیقه بود. روی یک برگه آچار نوشته بود ساعت کاری ۸تا ۱۳.رفتم پشت پیشخوان. خانم پشت پیشخوان نگاهی به ساعت کرد.-می‌خواسنم حساب باز کنم.-منزل کجاست؟-میدون انقلاب.-ما نمی‌تونیم باید برید دور میدون.-گفتم اینجا هم سر دکترغریبه، فاصله‌ای نداره.اخم‌هایش در هم رفت. گفت: نمی‌شه. سیستم بانکی…

  • |

    میدان انقلاب

    روزی من نبود – مسیرتون بعد از میدان انقلاب؟ – می‌ریم خونه. با سر اشاره کرد که سوار شویم. وقتی گاز می‌داد صدا به صدا نمی‌رسید. شیشه جلوی ماشین شکسته بود و به زور می‌توانستی خیابان را ببینی. – قبل از شما چند نفر مسیرشان میدان انقلاب بود ولی سوارشان نکردم. روزی من نبود. چشمانش…